من همون نرگسیم
همون نرگسیه کوپولیه مامان
از امروز میخوام همونی باشم که یک سال و سه ماه پیش داشتم میکشتمش
هیشکی مثل خودم نتونست عوضم کنه
از امروز خونه تکونی کردم اینجا مینویسم
چون من یه نرگسم
امروز ظهر همه این یک سال رو فراموش کردم
واسه کسی میمیرم که برام تب کنه
من هنوز خدا دارم
خواست بیاد بیاد
اما با تحقیر نه
من احساسات لطیفمو از سر راه نیوردم بخواد خوردم کنه
میخواد بیاد بیاد بی منت و حرف اضافه!!!
اگه اون...میتونه منم میتونم
من بیخیال تر از همه ام
خدایا بابت این مدت که چیزای الکی ازت درخواست میکردم ببخش منو
کمکم کن بازم رو پام وایستم
از دوستای گلم ممنونم که انقدر کمکم کردن
که آروم باشم و با خودم کنار بیام
سال خیلی خیلی سختی بود اما بازم شکر
دوست دارم مادرم
دوست دارم خدا
فقط همین
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 10:48  توسط نرگسی
|
برو بمیر نرگسی...!
هرچند مردنم لیاقت میخواد که تو گمونم نداری!؟
یارت رفت
بشین و نگاه کن
بشین و دق کن...!
لعنت به هر چی عاشقیه احمق
هرچند.....
از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت
آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد
حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد
نمی توان از او رنجشی به دل گرفت
بلکه باید تنها از خود رنجید
که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند
و این خود دردی کشنده است
چقدر سخته که تو چشمای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید
وبجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی و به جای
اینکه لبریز کینه و نفرت شی!
حس کنی که هنوز هم دوستش داری
چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر
اوار غرورش همه وجودت لح شده
چقدر سخته که تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش
هیچی به جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه
اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری
چقدر سخته که گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی
و اون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
قسمت نبود قلبم وحتی پس بگیرم
میگن همه چی قسمت نبود
پس قسمت من چی بود؟
قسمت من دوری از تو
قسمت من جدایی از تو
امروز قسمتم بود غریبانه ترکم کنی
مثه اواره ها خراب و دیوونه ام کنی
امروز قسمت بود تنهام بزاری
وای که چرا همه چی قسمت من بود؟
تبریک میگم قلب صبورم
دیگه صبوری فایده نداره
تسلیت میگم !
دلم دیگه سنگ صبوری نداره
اروم اروم پشت قاب عکسمون شکستم
بیا ببین حتی پشت عکسم دل شکستم
چشامو یه لحظه از در برنداشتم
میگم میاد دلش نمیاد بزاره تنهام
اما دلم میگه رفتی که رفتی
از دنیات سیرم خدا...!
مردشور دنیاتو بزنه
اه اه اه
خلاصم کن خدا...!
خودم جراتشو ندارم...!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:46  توسط نرگسی
|
خدایا شکرت
دلم باز شد
بغضامو گریه کردم
دل سپردم به ضریح طلاییش
ازش خاستم
میخام که بشه
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:46  توسط نرگسی
|
کمتر از ۱ ساعت دیگه رهسپارم
کوله بارمو بستم...
خدایا
کمکم کن موقعه سفر آخرم هم
همینجور آماده باشم
آماده اومدن پیشت...
آروم آروم
دوست دارم خدا...
ممنونتم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:44  توسط نرگسی
|
خدایا
چقدر زود این حاجتمو بر آورده کردی....؟
شکرت خدا....
دارم میرم امام رضا...
دلم نرفته پر میکشه...
میرم دردای دلمو که داره خفم میکنه گریه کنم واسش... دردو دلمو که داره یه بغض کهنه میشه...
میرم بگم از نامردیایه زمونه که دیدمو
به پاس احترام یا نمیدونم چی چی دم نزدم...!
دعات میکنم....
اگه خدا گوش بده...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:44  توسط نرگسی
|
خدایاااااا
خیلی بزرگی...
بنازم خداییتو
اما امتحان نکن
مخصوصا امتحانای سخت و دشوار
به کسی درد نده میدی هم درمونش خودت باش....
شکرت خدا.......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:43  توسط نرگسی
|
همیشه بی ادعایی همیشه...!
از من بالاتر بودی تو خیلی چیزا تو خیلی خیلی چیزا
اما هیچ وقت به زبون نیووردی...!
ممنونم....
از خدا میخام عمرتو واسه من زیاد کنه...
خدا کمکاتو به بهترین نحو جبران کنه....
امروزم گذشت مثل همیشه...
به دیروزام پیوند خورد...!
چه بیهوده تموم شد...
شاد باشی...!
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 10:39  توسط نرگسی
|
خودت میدونی خدااااااا از دلم خبر داری...؟
نداری؟ ازت میخامش.....
تورو به خداییت کمکم کن...!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:39  توسط نرگسی
|
امروزم گذشت مثل روزای دیگه
تو دلش چی میگذره که من نباید بدونم؟ یا اینکه بدونم ناراحتم میکنه...!؟
امشب شبه قدره...
از خدا فقط چنتا چیز میخام
خداجونم گوش کن من جز تو خدایی ندارم...
آدما گاهیی همینجوری زنده ان
بعضیام واسه زندگی بهونه میخوان...!
من بهونه زندگیمو ازت میخام خدااااااا
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:37  توسط نرگسی
|
سلام...!
همیشه کلیشه ای حرف زدم
حرفامو با شعر گفتم
اما میخام دیگه حرفای دلمو بگم راحت راحت
هرچند بچه گونه...!
قصد خاصی از ایجاد این وبلاگ ندارم
جز اینکه بنویسم
از روز مرگیام
از دلخستگیام
از چیزای خوب
این روزا دعام کنین...!
ودعا کنیم اوناییرو که سخت محتاج دعا هستن
یا علـــــــــــــــی
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:37  توسط نرگسی
|